رمضانیه ....
دیشب خدا را دیدم
و کور شوم اگر دروغ بگویم
البته نه کفشهایم جفت می شوند و نه در سکوت شب هایم خوابی رخنه دارد !
اما دیشب دیدمش تکیده و رنجور
پاورچین پاورچین گام بر میداشت و مراقب خواب سبک نگاهبانان بود ..
چمدان که نه !! سبدی حقیر که مختصر ردای خداییش در آن بود
و
عزم کوچ.....
- این آخرین قهوه را مهمان من باش
- این آخرین ..... آه بله ... به یاد روزهای جوانی ... نیک تر بود اگر رفتنم را با شرا...ب جشن می گرفتیم ، خودت که می دانی سفری در پیش است ، سرمای غربتش را قدری می می باید ....
و حال رمضانهای مدیدیست که
خدا پر پر شراب می نوشد
و منگ می شود
و
من جرعه جرعه خدا می نوشم
و مست می شوم
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 17:9 توسط amin
|
اینجا پاتوق بچه های پزشکی بیرجنده.هر روز با کوله های خالی میریم دانشگاه و با کوله هایی پر از خاطره بر میگردیم...!لحظه هامونو اینجا های لایت میکنیم تا به یادگار بمونه 7 سالی که هنوز اولشه...!