یاشاسین آذربایجان...
یه جا این مطلب رو خوندم اصلا....بزارین هیچی نگم...
""یکی میگفت:تازه از راه رسیدم و باید دوباره برگردم. فقط حرفی راه گلویم را بسته، می گویم و می روم:
دلم می خواهد فریاد بزنم وقتی در یکی از روستاهای کاملا تخریب شده، مرد
روستایی به من می گوید بمانید و یک استکان چایی را مهمان ما باشید. هنوز در
بدنمان جان داریم که مهمان نوازی کنیم..."""
"این روزها برای من عزای عمومی است...ایران تسلیت..."

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 0:38 توسط Baran
|
اینجا پاتوق بچه های پزشکی بیرجنده.هر روز با کوله های خالی میریم دانشگاه و با کوله هایی پر از خاطره بر میگردیم...!لحظه هامونو اینجا های لایت میکنیم تا به یادگار بمونه 7 سالی که هنوز اولشه...!